|
بازنشر از سايت تدارک کمونيستی گیر کردن در منگنه ترس!
|
بازنشر از سايت تدارک کمونيستی آسمان اربیل هم برای کارگران همان رنگ است – گفتگو با یک رفیق کارگر ساختمانی توضیح: گفتگوی حاضر با یکی از کارگران ساختمانی کرد ایرانی که چند سالی است در اربیل عراق مشغول به کار است و در روز دهم جنگ کنونی صورت گرفته است. اطلاعات میدانی این رفیق علی الخصوص برای کارگران ایرانی که در نتیجه فشار فقر و بیکاری وسوسه رفتن به اقلیم برای کار را دارند می تواند مفید باشد. از طرفی رفیق کارگر ما، در دو سه روز ابتدائی جنگ تجاوزکارانه ائتلاف آمریکائی صهیونیستی به ایران در اربیل حضور داشته است. و پاسخهای موشکی و پهپادی ایران به کشورهای عربی و خود اربیل را مستقیم شاهد بوده است و این شد که پای جنگ هم در گفتگو باز شد. سلام رفیق عزیز. ممنون که این گفتگو رو پذیرفتید. گفتی دو سه روز اول جنگ اربیل عراق بودی. لطفا از مشاهدات بگو. از موشکهای ایرانی بگو. دیدگاه مردم اربیل نسبت به این جنگ چیست؟ وقتی به تحلیلهای رسانه های کرد زبان اقلیم در مورد جنگ کنونی نگاه می کنی، از همان روزهای اول، همشون در نهایت یه نسخه واحد می پیچند؛ اینکه "قطعا ارتش و نیروی نظامی ابر قدرت آمریکا با ایران قابل مقایسه نیست و پیروزی قطعی و نهائی با آمریکاست." این دیدگاه چقدر در میان خود مردم پذیرفته شده است؟ سلام به شما. باید بگم که نوع اداره جامعه در اقلیم کردستان عراق، مافیائی و گانگستری یه. کله گنده های بارزانی و طالبانی و کسائی که بهشون وصلن، حالا بسته به وزنی که دارن یه منطقه جغرافیائی رو شخصا در اختیار گرفتن. مثلا وقتی میگن فلانی ۳۰۰ تا پیشمرگ داره، در واقع ۳۰۰ تا بادیگارد داره. یا مثلا بارها شنیده ام که نچیروان بارزانی مثلا با فلان کرد یا عرب پولدار به توافق رسیده که یه زمینی رو برای احداث یه شرکت یا پروژه مسکونی اختصاص بده و در سودش شخصا شریک بشه. برای خودشون رسانه زدن و هر چی به نفع خودشونه و یا آرزومندیشون هست رو به مخاطب دیکته می کنن. برای خودشون دیسکو و کاباره دارن. دخترای عربی و ایرانی به پولدارها خدمات جنسی ارائه می دن. از کشورهای عرب همسایه هم خیلی میان. دخترا دقیقا به کالا تبدیل شدن. مثلا یادمه زمانی که سود این تجارت اومده بود پائین، در خیلی از اینها را عمدا بستن. تا کی؟ تا زمانی که دوباره قیمتها بالا رفت. مشابه همون معامله ای که در دوران رکود با سایر کالاها ممکنه بشه. اما در پاسخ پرسشات باید بگم که مردم اربیل آن حساسیتی که مردم ایران نسبت به جنگ و در کل مسائل سیاسی از خود نشون میدن رو ندارن. مردم اربیل که بیشتر تحت تاثیر رسانه های خارجی هستن، اوایل و در روزهای اول و دوم جنگ، این جنگ رو جنگ خودشون نمی دونستن. طوریکه انگار براشون هیچ تبعاتی نداره. البته که وضعیت جنگ در دو روز اول آن، با اکنون که ده روز از آن گذشته است خیلی فرق کرده است و احتمالا دیدگاه لااقل بخشی از مردم اقلیم هم نسبت به این مسئله تغییر کرده است. در اوایل بیشتر موشکها و پهپادهائی که توسط ایران شلیک میشد، رهگیری می شدند. خودم انهدام چند تا رو دیدم. البته اونجا مثل ایران نبود که اینترنت قطع باشه و من تصاویر زیادی از اصابت موشکهای ایرانی به اسرائیل رو میدیدم تا جائیکه خیلی از رسانه های خارجی از اصابت زیاد موشکهای ایرانی به تلاویو، طنز و جوک ساخته بودن. هر چند بعضی موارد را نمی توان چشم پوشی کرد، مثلا وقتی فرودگاه اربیل رو زدن، شدت بالای انفجار جائی برای انکار رسانه ها نمی گذاشت. اولین جائی بود که خبر دادن مورد حمله قرار گرفته. اینها در کنار اینکه از نظر بیشتر مردم کرد اقلیم، آمریکا یه ابر قدرت شکست ناپذیره، خیال اونها رو راحت کرده بود که این جنگ، جنگ اونها نیست. بین خود شما کارگرای ایرانی و بطور مشخص کارگرائی که باهاشون کار می کنی، در این مدت چی گذشت؟ نظرات متفاوت بود. اگه خاطرت باشه اوایل جنگ در عرض چند ساعت قیمت دلار و طلا خیلی بالا رفت. یکی از همکارام که تازه صاحب خونه شده بود و بدهی طلا داشت خیلی ناراحت شد. تو سر خودش میزد که تا ابد نمی تونم بدهی ام رو صاف کنم. بقیه آنقدر از وضعیت داخل ایران عاصی بودند که خوشحال شدن. میگفتن از این بدتر که سرمون نمیاد. البته اینا برای روز اول بود. روز دوم جنگ اتفاق جالبی افتاد. من بودم که صبح زود بالا سر بچه ها رفتم و خبر کشته شدن خامنه ای رو دادم. برای یه لحظه همگی هیجان زده شدن. اما فقط یه لحظه کوتاه. یکی از همکارام با حالتی دپرس از رختش بلند و گفت: یعنی الان چی سرمون میاد؟ در کمتر از یک دقیقه همه از این رو به اون رو شدن. نه اینکه هیچ کدوممون طرفدار جمهوری اسلامی باشیم، نه. اما باید بگم بسیار نگران ادامه وضعیت بودیم و ترسیده بودیم. شاید هم کم کم می فهمیدیم که به کشورمون تجاوز شده. یادمه سر کار وقتی یکی از اهالی محله اربیل آمد و با لبخند پرسید که الان خوشحالید؟ هیچ کس اعتنا نکرد و یکی از بچه ها فقط یک کلمه گفت: نه. در واقع این نه، جواب همه ما بود. یه موردی رو هم اضافه کنم که شاید بیراه نباشه. همین که به مرز ایران رسیدیم، چند نفر لباس شخصی و از عناصر امنیتی ایرانی بودن که ازمون درخواست کردن اگه مشاهده ای بین راه از تحرکات نظامی یا جنگنده ها داریم در اختیارشون قرار بدیم. مخصوصا اینکه آن شبها زمزمه هائی از حمله نیروی زمینی به ایران هم وجود داشت. خیلیها پا پس کشیدن. من از کسائی بودم که هر چی دیده بودم رو بی کم و کاست در اختیارشون گذاشتم. تو اون لحظه وضعیت و آینده کشور برام مهمتر از هر چیزی بود. در مورد وضعیت داخلی اقلیم بیشتر توضیح بده. اخبار و کلیپهای زیادی رو از اعتراضات معاش بگیران دیدهام. و میدونیم که رؤسایشان در حالیکه پولهای نفت رو خودشون به جیب میزنن، از این مسئولیت شانه خالی میکنن و مقصر را حکومت مرکزی بغداد جا میزنند. این بین عده زیادی از معاش بگیران در شرایط سختی زندگی میکنن. آیا حرفهایت را باید اینگونه پذیرفت که تقریبا کل اربیل با حکومت بارزانیها موافقن در حالی که گاها خلاف آن را می بینیم؟ خیر. اول بگم که معاش یه مبلغ ثابتی نیست که به همه به یه نسبت برسه. دوم اینکه طیف وسیعی رو پوشش میده. از کسائی که قبلا در جنگهای مختلف حضور داشتن تا معلما و بازنشسته ها و کارمندا، همه معاش بگیرن. طبقه مرفه مشکلی در گرفتن معاش نداره. اما بقیه گاها ۲ تا ۳ ماه و حتی بیشتر هم معاششون به تاخیر میفته. تعداد زیادی از معاش بگیران رو می شناسم که میگن زمان صدام اوضاع خیلی بهتر بود. منظورشون از قانونمندی بهتر، تورم پائین تر و نظم در پرداخت معاش هستش. معتقدند الان هرج و مرج بسیار بالاست. این وسط حقیقتا تفاوت دیدگاه وجود داره، مخصوصا بین پولدارها با فقرا و زحمتکشان. توی اربیل که قشر مرفه مطلقا مشکلی ندارن و از طریق گرفتن زمین رایگان یا رانتهائی که از بارزانی ها میگیرن، خودشون رو بالا می کشن. نان اینها در نفهمیدن هست. از نظر اینها "کردایتی" و بارزانی در هم تنیده اند. بین فقرا هم دیدگاه غالب همینه. با این حال، هر چند کم، اما دیدگاههای مخالف وجود داره. مثلا من هر بار با کسی درباره جنایات اسرائیلیها توی غزه گفتم، غالبا همراهی کردن یعنی موافقن که صهیونیستها جنایتکارن. در مورد دیدشون نسبت به سران حکومت هم، یادمه موقع انتخابات سوار یه تاکسی شدم که راننده به شدت نسبت به اوضاع اعتراض داشت. و معتقد بود چه دلیلی داره که من برای اینها رای بندازم؟ بعضیها از زدن فرودگاه آمریکائی ها در همین جنگ خوشحال بودن. حتی بعد همین جنگ هم با ماشینی اومدم مرز که راننده اش بعد کلی بد و بیراه و فحشی که نثار سران اقلیم کرد، با من حتی احساس همدردی کرد و حتی گفت "دم شما ایرانیا گرم. ایران خیلی مرده که تسلیم نمیشه. بزنینشون. فقط بزنینشون." وضعیت کارگران و زحمتکشان ایرانی رو با مردم زحمتکش و تحت ستم اقلیم چطور میشه مقایسه کرد؟ حالا که خودت کارگر ساختمانی هستی از وضعیت زمین و مسکن بیشتر بگو. اینکه چه تعداد کارگر ایرانی توی اربیل کار میکنن؟ با توجه به اینکه کار ساختمان سازی یکی از پر ریسک ترین رشته هاست، مشمول بیمه هستین؟ یه مقایسه ای هم از قدرت خرید کارگر ایرانی و عراقی بهمون بده. از خودت بگو و اینکه چرا اربیل رفتی؟ مسکن توی اربیل یکی از بزرگترین معضلات برای زحمتکشا و فقراست. به نسبت ایران، باید بگم که تعداد افرادی که خونه شخصی دارن بیشترن. البته دارم به مشاهداتی که داشتم اکتفا می کنم و بنظرم مستاجر کمتر داشته باشن. اما اگه خونه دار شدن برای کارگرا توی ایران یه رویا شده، در عراق میشه گفت به محال تبدیل شده. قیمت زمین اونجا خیلی خیلی بالاست. علاوه بر این، مشکل برق هم شدید دارن. توی همین جنگ، می دیدم که یکی از بزرگترین دغدغه های مردم اونجا حتی افراد مرفه قطعی برق بود. چیزی شبیه شبکه برق سراسری مثل ایران وجود نداره. تامین برق توی بسیاری از محلات و مناطق به این شکله که یه نفر یه موتور برق می خره، - خودشان میگن مولیده- و با این موتور برق تعدادی واحد رو تامین میکنه و در عوض هر ماه ازشون پولهای هنگفتی میگیره. آن حداقل شبکه هایی هم که هست، هم در سطح راهاندازی هم در سطح خدمات دردست شرکای خصوصی غربی و سرمایه دارانی است که حداقل به یکی از احزاب حاکم اقلیم وصل هستند. در مورد قسمت دوم سوالت، خب کارگرای ایرانی تعدادشون توی اربیل خیلی زیاده. در کل ایرانیها رو به علت کار بلدی، اونجا خیلی قبول دارن. بخصوص توی کارای ساخت و ساز. سوری ها هم اونجا زیادن. سازوکار کلی اونجا هم پیمانکاریه. و طرحها رو ما معمولا به صورت کنترات تحویل میگیریم که نتیجه ش ارزونتر تمام شدن پروژه هسشتش. در مورد وضعیت ایمنی و بیمه باید بگم که از ایران هم بدتره. من خودم دو بار در اثر افتادن از داربست تا به حال دنده هام ترک برداشتن، اما ترجیح دادم دنبال بیمه نرم چون می دونستم فقط وقت تلف کردنه. اما من چرا اربیل رفتم؟ یکیش اینه که خب اینجا کار بیشتره. از طرفی توی ایران غالبا اینطور بود که طرفی که براش کار میکردیم، یه چک با تاریخ معین به اوستا میداد، اوستا هم خرجش میکرد و وقتی ما ازش مزدمون رو میخواستیم میگفت موعد چک برسه چشم. اینا برامون نون نمیشد. اما در مورد حق الزحمهای که اینجا توی اربیل می گیریم، اینطوری بگم که برای یه کارگری که اهل اربیل باشه اصلا نمیصرفه. یه لحظه تصور کنید که هر لیتر بنزین اگه ایران ۳ هزاره، اونجا ۱۲۵ هزاره. این البته برای قبل جنگه و الان حتما بیشتره. کرایه هر مسیر بین ۱۵ تا ۲۰ برابر کرایه ای هست که تو ایران قراره بابت همان مسافت پرداخت بشه. این فقط یه مثال از تفاوت هاست. به عنوان آخرین سوال، در مورد تحرکات کارگری در اقلیم توضیح بده. اونجا البته باید شرایط برای سازماندهی سخت تر باشه. به نسبت ایران پیشینه جنبشهای مستقل کارگری ضعیفی دارن. تعصبات قومی و ناسیونالیستی هم بالاست. و مهمتر اینکه خیلیهاشون مثل خودت از جاهای دیگه برای کار رفتن اونجا. اونجا چیزی به اسم اتحادیه یا تشکل کارگری یا همچین چیزی محلی از اعراب نداره. با اینکه به شخصه معتقدم اتحاد نه فقط با کارگران مهاجر یا خارجی، بلکه با کارگران و بیکارشدگان محلی علیه زیاده خواهی دارو دسته سرمایه داران ضروریه. بنابراین با رفقا و همکارای خودم وقت و بی وقت سر مسائل جزئی و کلی بحث میکنم. راستش بیشترین جوابی که تا الان هم شنیدم (با خنده) این بوده که "از بس چیزائی که میگی جالبن که تحققشون شبیه خواب میمونه!" بزارین یه نمونه تعریف کنم. از یکی از شهرهای کردنشین ایران یه پسرهای با لیسانس حقوق اومده بود اربیل و توی یه شهرک صنعتی جذب شد. چون به محل کار ما نزدیک بود من باهاش آشنا شدم. تفکرات کمونیستی داشت و همون اوایل موفق شده بود چند نفر رو با خودش همراه کنه. من از فعالیتهائی که اونجا انجام میداد کم و بیش مطلع بودم. یه مدت ندیدمش. و وقتی ازش خبر گرفتم، گفتند که اخراجش کردن. به همین سادگی. همچین چیزائی رو اصلا تاب نمیارن. کارگر رو عین آب خوردن اخراج میکنن. بسیار ممنون از وقتی که گذاشتید. من هم از شما متشکرم. فروردین ۱۴۰۵ تدارک کمونیستی – واحد کردستان ........... بازنشر از سايت تدارک کمونيستی دی ماه خونین: روایتی از کف خیابان های تهران – گزارش دریافتیعجز و لابهی یکی از مشتریان توجهم را به خودش جلب کرد. آقا توروخدا من خیلی به این پول نیاز دارم، زنم بیمارستانه، حالش خیلی خراب است، لطفا الآن واریز کنید. ...اگر امروز پول را پرداخت نکنم میمیرد. اگر باور نمیکنید بیایید نگاه کنید، گوشیش را از جیبش درآورد، فیلم زن جوانی بود که صورتش خونی بود، پرسیدم تصادف کرده؟ گفت نه هموفیلی دارد، مدام از چشمهایش خونابه میزند بیرون ، اگر این ۳۵ میلیون تومان را پرداخت نکنم از دستش میدهم. پرسیدم مگر این ها جزو بیماری های خاص نیستند؟ بودند، حالا دیگر نیستند، از موقعی که ارز ترجیحی حذف شده، خودمان باید هزینه داروها را پرداخت کنیم. ۱- پنج شنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴؛ ساعت نزدیک ۱۲ شب بود، اوضاع کمی آرامتر شده بود، دیگر نه صدای شلیک گلوله و نه "مرگ بر دیکتاتور" و "این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده" به گوش میرسید. تنها چیزی که میتوانست آب روی آتش باشد چند ساعت خواب بود. چشمهایم را روی هم گذاشتم، از این پهلو به آن پهلو جا به جا شدم تا اینکه خوابم برد. مویه ی زن همسایه چرتم را پاره کرد. رفتم پایین دیدم فاطمه خانم است. یقه میدراند، چنگ میزد به موهایش و اصوات نامفهومی از خودش در میآورد. از یکی از همسایه ها پرسیدم چی شده؟ گفت: اشکان را کشتند. اشکان هنوز بالای لبش سبز نشده بود، ۱۶ سال بیشتر نداشت، هر روز میدیدمش، در آرایشگاه سر کوچه مان کار میکرد. کمی دور و برم را پاییدم، چشمم به برادر کوچکتر اشکان افتاد. گریه میکرد و فحش های رکیکی روانه ی خامنهای و بسیجی ها میکرد، رفتم بالا، تا خود صبح از صدای گریه و زاری مادر و رفیقهای اشکان نتوانستم بخوابم. صبح که شد رفتم نانوایی، آخر صف ایستادم و از یکی پرسیدم دیشب چه خبر بود؟ چند نفر به جواب آمدند. اولی گفت کشت و کشتاری بود آن سرش ناپیدا، به هیچکس رحم نمیکردند و همه را به رگبار میبستند. بعدی پرید وسط صحبتش و گفت من خودم بسیجیام، ما فقط ساچمهای میزدیم، دیشب در خیابان بودم، همین جا به دنیا آمدم، به امام حسین هیچ یک از لیدرها بچهی این محل نبودند. همین بی شرف ها، مسجد را سوزاندند، ماشین ما را آتش زدند و چند تا از بچه ها زنده زنده سوختند. شما میگویید بسیجی ها آدم کشاند؟ خوب عزیز من به حوزه ی بسیج حمله کردند و رفتند سراغ انبار اسلحه، شما باشی چه کار میکنی؟ عمو حسین که خیلی وقت است میشناسمش گفت عمو یک چیزایی دیدم که عقل از سر آدم میپرید. من نمیدانم آخر یک بچه ی ۱۵ ساله کجا و کی آموزش دیده که دیوار صاف را بالا میرفت؟ یک کیف همراهشان بود، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داشت، یکبار نارنجک از آن در میآوردند و یکبار هم اسلحه. برگشتنی رفتم از بقالی علی آقا پنیر بگیرم، خودش نبود، زنش سرِ مغازه ایستاده بود، همین که حال و احوال کردیم، بغضش ترکید، دیشب ساعت ۴ ریختند منزل، زابراه شدیم، کت بسته بردنش. چرا آخه؟ اون بیچاره مگر کاری کرده بود؟ میخواست جوابم را بدهد که ویزیتور وارد شد و مکالمه مان را قطع کرد، اعظم خانم چی لازم داری؟ مغازه تان حسابی خالی شده، بفرمایید لیست کنم. با گوشهی روسریش اشکهایش را پاک کرد و گفت نه آقا زحمت نکش، هیچی نمیخواهم، ببین یک هزاریم ندارم خرید کنم. ویزیتور کمی چانه زد و فهمید فایده ای ندارد، سوار ماشینش شد و رفت. اعظم ادامه داد، دیشب چند گلوله به سمت مغازه شلیک کردند، به کرکره اشاره کرد که سوراخ شده بود، علی آقا هم از کوره دررفت و هر چی از دهانش بیرون آمد گفت. الان من ماندم و سه تا بچه. مانده ام با عاطفه چه کار کنم؟ اون مادر مرده سرطان دارد، هزینه هایش را از کدام خراب شده ای گیر بیاورم؟ بچه ها را ظفت و رفت کنم؟ به کارهای خانه برسم یا سر مغازه باشم؟ دم دمای ظهر است که در خانه را میزنند. احمد است، پسر عمویم، در یکی از کارگاههای پلاستیک سازی حاشیه شهر کار میکند. کبکش خروس میخواند و با شوق و ذوق از اتفاقات دیشب میگوید: داداش این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، کارشان ساخته است. پهلوی گفته کمک خارجی در راه است، چیزی نمانده کار این آخوندا را یکسره کنیم. گفته کاری میکنم مردم خودشان انتخاب کنند، اگر من را نخواستند کنار میکشم. پسر عمو تا موقعی که حمله خارجی نشود این مادر به خطاها همینجوری مردم را میکشند و به جایی نمیرسیم. همین طور که به خزعبلاتش ادامه میداد، خونم به جوش آمد. گفتم احمد مگر خونه خاله است؟ فکر کردی به همین راحتی است؟ فردا شازده برمیگردد و همه چی تمام؟ تو خودت کارگری، کل ۱۲ روزِ کمک خارجی را سر کار بودی و هر لحظه امکان داشت کارگاهت سرت خراب شود. مرد حسابی از چه کمک خارجی ای دم میزنی؟ اگر همین کارگاه و کارخانه ها و مدرسه ها و اتوبوس ها و بیمارستان ها نابود شود هیچی از این مملکت نمیماند که من و تو بتوانیم با آن زندگی کنیم. تو که به این دلقک دل خوش کردی از خودت پرسیدی این پلشت، قرار است چه جوری جامعه را اداره کند؟ آخر لامصب کشوری که همین بغل گوش ما این همه آدم در غزه کشته ناجی تو میشود؟ بگومگویمان کمی کش پیدا میکند تا اینکه میگوید ببین پسرعمو، الان در مملکت ما یک عده بخور بخور و بچاپ بچاپشان به راهه و بقیه مردمم با سیلی صورتشان را سرخ نگه میدارند، این وضعیت را فقط یک لات قلدر و گردن کلفتی مثل رضا شاه میتواند سر و سامان دهد. ۲- یک ماه بعد؛ در مسیر کارم به اولین قهوه فروشی که رسیدم، توقف کردم. سریع سر صحبت را باز کردم، چه خبر؟ کاروبار خوبه؟ نه تعریفی ندارد، بازار خیلی کساد شده، قهوه که ضروری نیست، مردم روز به روز از هزینه هایشان میزنند، یکی از آنها قهوه است. من صبح تا شب اینجا ایستادم و مردم را نگاه میکنم، غم و غصه و فلاکت را از چهره شان میخوانم. ببین شوخی نیست فکرش را بکن ۳۰۰۰ کشته فقط در ۲ روز! همه اش تقصیر آن قرمساق حرامزاده بود، این همه جوان را به کشتن داد. با خودم گفتم حتما منظورش پزشکیان یا خامنهای است که ادامه داد: آخر بی همه چیز تو که همان شب اول فهمیدی مردم کشته میشوند، اگر توی لاشخور به فکر مردمی پس چرا باز هم دست بردار نبودی و فرت و فرت فراخوان میدادی؟ هر موقع اینستاگرامم را چک میکنم و عکس و فیلم این همه جوان دسته گل را میبینم حالم از همه چی به هم میخورد، این کارها فایده ای ندارد، الان چی شد؟ غیر از اینکه قیمت همه چی دوبله و سوبله شد و کلی آدم کشته شد؟ نه این راهش نیست. ما مردم فقط رفاه میخواهیم، حالا هر خری میخواهد باشد، به درک همین ج.ا بماند فقط تورم را کنترل کند. موتورم را روشن کردم و راه افتادم، دم بانک ملی پارک کردم تا نامه و چک های شرکت را تحویل دهم. نوبت گرفتم و روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا صدایم بزنند. مردی میانسال پهلویم نشسته بود و به چکی که رویش مبلغ دو میلیارد تومان نوشته شده بود نگاه میکرد، پرسیدم ببخشید شماره چند هستید؟ ۱۵۷. ای بابا خیلی شلوغ شده. لابد برای وصول چک آمدید. آره همین طور است، پسر جوانی دارم که تازه از خدمت سربازی برگشته، هر روز مثل خوره میافتاد به جانمان که کار ندارم و پول ندارم. من هم چیزی نداشتم تا کاری برایش دست و پا کنم، خلاصه، سرت را درد نیاورم، پا شد رفت کبدش را فروخت، آمدم چکش را وصول کنم. عجز و لابهی یکی از مشتریان توجهم را به خودش جلب کرد. آقا توروخدا من خیلی به این پول نیاز دارم، زنم بیمارستانه، حالش خیلی خراب است، لطفا الآن واریز کنید. فضولیم گل کرد، پا شدم و نزدیکش ایستادم، هی از ایشان اصرار و از کارمند بانک انکار. کارمند میگفت جناب خواهش میکنم بفرمایید، در اسرع وقت پرداخت خواهد شد. یارو گفت ببینید اگر امروز پول را پرداخت نکنم میمیرد. اگر باور نمیکنید بیایید نگاه کنید، گوشیش را از جیبش درآورد، فیلم زن جوانی بود که صورتش خونی بود، پرسیدم تصادف کرده؟ گفت نه هموفیلی دارد، مدام از چشمهایش خونابه میزند بیرون ، اگر این ۳۵ میلیون تومان را پرداخت نکنم از دستش میدهم. پرسیدم مگر این ها جزو بیماری های خاص نیستند؟ بودند، حالا دیگر نیستند، از موقعی که ارز ترجیحی حذف شده، خودمان باید هزینه داروها را پرداخت کنیم. عصر در مسیر برگشت خانه سوار مترو شدم و با تنبک زنِ خیابانی میدان تجریش هم سفر شدم. پرسید راستی این مذاکرات به کجا کشید؟ منتظر شنیدن نظر من نماند و گفت مطمئنم که به جایی نمیرسد. از این طرف این آخوندها کله خراند، آن طرف هم که ترامپ دیوانه است و حرف حساب حالیش نیست. گفتم حالا فرض کن جنگ شود، این وسط چی به من و تو میرسد؟ مرگ. بهتر از مرگ سراغ داری؟ همه مان بمیریم راحت شویم. تعریف میکرد که الان برسم خانه، یک لقمه نانی میخورم و میزنم بیرون اسنپ کار کنم. دو شیفت کار میکنم، البته از این به بعد باید سه شیفته کار کنم. زن بدبختم هم پا به پای من کار میکند، خیلی کمک حالم هست، خانه های مردم را نظافت میکند. آخر مؤمن هر بار برای بچم پوشک میخرم، یک میلیون تومان. یک طویله در زمزم اجاره کردم، ۱۵ میلیون. عصر که برگشتم خانه دیدم یخچال مان خراب شده، غرغرهای همسرم پس از یک روز کاری، عذابی الهی بود که بر سرم آوار میشد. زنگ زدیم تعمیرکار آمد. پسر جوان خوش سیمایی بود، در حین اینکه با یخچال ور میرفت از مهارت هایش میگفت و گواهینامه هایش را رو میکرد و اینکه حسابی سرش شلوغ است. گفتم پس کارت گرفته و بارت را بستی. جواب داد نه بابا، با این درآمدها زورمان به این گرانی نمیرسد. کجا میشینی؟ میدان رسالت. اها، پس موقع شلوغی ها، وسط آتش بودی. آره، نمیدانی چه قیامتی بود، یک چیزی میگویم و یک چیزی میشنوی. شلوارش را تا زانو زد بالا و خراشی که با گلولهی ساچمهای برداشته بود را نشانم داد. گفتم باز خوبه به چشمت نخورده. نه حواسمان جمع بود، خیلی مجهز بودیم، تیمی کار میکردیم، همه چیز داشتیم، روغن میریختیم کف خیابان تا موتور مأمورها لیز بخورد و کله پا شوند، مشت مشت میخ میانداختیم تا ماشین پلیس پنچر شه و یک عالمه کوکتل مولوتوف پرت کردیم سمت بسیجی ها. یک سری از رفیقهایم هنوز در زنداناند، بعضی از آنها هم کشته شدند. الانم را نگاه نکن میگویم و میخندم، شب ها خوابم نمیبرد. پرسیدم دقیقا به چه چیزی اعتراض میکردی؟ گفت داداش چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ صبح تا شب سگ دو میزنیم آخرسر هم هشتمان گرو نه مان است. نه میتوانم جهیزیه بگیرم و ازدواج کنم، نه صاحبخانه شوم و نه ماشین بخرم. بعد شما میپرسی ... . حالا واقعا از پهلوی طرفداری میکردی؟خوب الان پهلوی بیاد به خواسته هایت میرسی؟ ای بابا من تعجبم این حرف ها را میزنید، دوست عزیز همه این ها بهانه است، اصل نظام نشانه است. فعلا این ها گورشان را گم کنند، بعدش یک خاکی بر سرمان میریزیم. ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ ............... بازنشر از سايت تدارک کمونيستی و خون جاریست - گزارش دریافتینوشتۀ: تحریریه سایت سرمو آوردم بالا. دستم خودم نبود، بالا تا پایین هرچیزی که تو ذهنم اومد رو فوش میدادم. پاهام شل شده بود، چرا انقدر رد خون. چند قدم رفتم جلوتر که شیشه های خرد شده یه مغازه کف پیاده رو حواسم رو به خودش جلب کرد. تا خواستم برم جلوتر پام تو زمین قفل شد. انگار گوسفند سر بریدن، حجم زیادی خون. گرم. قرمز. تاریک. بغضم گرفته بود. از وحشت نمیدونستم چیکار کنم. چند قدمی دویدم تا از اون حجم زیاد خون فرار کنم. فقط میخواستم از اون محل دور شم، توضیح سایت: گزارش زیر توسط یک رفیق ارسال شده است و یدون هیچگونه تغییری انتشار مییابد. از رفقای دیگر نیز می خواهیم که با ارسال گزارشات خود به ارائه تصویری واقع بینانه تر از وقایع خونین دی ماه یاری رسانده و در برابر روایت این وقایع از زبان مسببین فاجعه سکوت نکرده و این میدان را برای آنان خالی نگذارند. روایت این وقایع نیز ادامه همان جنگ خونین خیابانی است به شکلی دیگر. اگر کمونیستها در آن وقایع خونین مجاز نبودند و نمیتوانستند مردم را به سلاخی شدن دعوت کنند، در روایت این سلاخی و نقش مسببین آن اما مجاز نیستند و نمی توانند سکوت کنند. با فروکش کردن جنگ ارتجاعی خیابانی آنان، نبرد انقلابی کمونیستها باید با حدّت و شدت به مراتب بیشتری دنبال شود. تحریریه سایت ساعت دیگه برام مهم نبود. فکر میکردم تموم شده ولی این تاریکی خونین هنوز ادامه داشت. بعداز اینکه اون آدما رفتن خودمم رفتم سمت خونه. هنوز پنج دقیقه نشده بود که صدای شلیک، شعار و فریاد مثل پتک خورد تو سرم. ناخودآگاه سمت خیابون اصلی کشیده شدم. زبانههای آتیش بود که اون شب خونین رو دهشتبارتر میکرد. فقط میرفتم جلوتر و جلوتر. میدونستم ته این شب خونین فقط سلاخی شدن آدمها و ترس و وحشت بی انتهاست، میدونستم باز شیون پدر و مادرها تا روزها میشود خوراک جریانهای متخاصم بورژوازی. همینطور جلو میرفتم و به خودم میگفتم لعنتی چرا تموم نمیشه. همزمان هم شعار این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده و مرگ بر دیکتاتور رو میشنیدم. نزدیکای آتیش شدم، شاید سی چهل متر فاصلهام بود، اتوبوس و ماشین گارد ویژه بود که آتیش گرفته بودن. پشتش بسیجا و گارد پشت هم اشکآور شلیک میکردن. صدای شلیک اسلحه از دو سمتم می اومد. تیزی آتیش با بوی اشکآور اون شب تاریک رو دلهرهآورتر کرده بود. مردم در جواب اشکآور شعار شاه جاوید شاه سر میدادن. بله برای مقابله با سرکوب ارتجاع بورژوازی حاکم، ارتجاع خونخوار دیگهای رو سپر خودشون کرده بودن. ارتجاع دیگهای که شده بود جایگزین گلبولهای سفید جامعه. گلبولهای سفیدی که هنوز نتوسته بودن بعداز شکست انقلاب پنجاه هفت و کشتار دهه شصت خودشون رو بازیابی کنن. گلبولهایی که بعضی بازمانده هاشون یا مدعی و کافه نشیناند و یا عافیت طلب و یا آویزون ارتجاعهای مرده دیگهای بمانند ناتو و محور مقاومت. نگاه کردن تنها کاری بود که در توانم بود. داشتم به جمعیت نگاه میکردم که یکدفعه دو نفر توجهام رو جلب کردن. قد بلند و بدن ترکهای. لباسهای یکدست سیاه و ماسک سیاهی که فقط نیروی ویژه به صورت میزنن. دست خودم نبود، رفتم سمتشون. دست یکیشون یک چیزی بود. ناخودآگاه ترس کل وجودم رو گرفت. وقتی نزدیکشون شدم، دیدم دو دستی یه چیزی مثل کوکتل مولوتف دست یکیشون بود ولی بزرگتر. میخورد سنگین باشه. نگاهم بردم پشت آتیش، نیروی سرکوب عقبتر رفته بودن . با سرعت مغزم داشت واکنش نشون میداد. اون چیز سنگین رو نمیشد پرت کرد وسط گاردیا، مغزم داشت فریاد میزد نکنه میخواد بنذازه وسط مردم بینوا. بدون اراده با تمام وجودم داد زدم: - چیکار داری میکنید؟ اون چیه حرومزاده نگاههای پشت نقابشون برگشت سمتم، نیم خیز شدن سمتم که یدفعه واستادن. آدمای دیگه ای که کنارم فریاد زدن - راست میگه اون چیه دستون بهم اشاره کردن و سریع تو تاریکی گم شدن. نگام رفت سمت جمعیت، تو اون شعلهها و بوی اشکآور آدما کم و کمتر میشند. دوباره برگشتم تو کوچه که برم سمت خونه. کل شب رو نخوابیده بودم. صحنههای چند ساعت قبل هی تو فکرم تکرار و تکرار میشد. حدود ساعت نه بود که طاقتم طاق شد و از خونه زدم بیرون. رفتم سوپری که سیگار بگیرم. با صاحبش سلامو علیک داشتم. وقتی پاکت سیگار رو بهم داد بی مقدمه گفت - دیشب رو دیدی، چقدر وحشتناک بود، چقدر صدای تیر میاومد. فقط سر تکون دادم که باز ادامه داد، کلی زخمی و کشته بردن بیمارستان.... حتی این درمانگاه پایین خیابون هستش، صبح مسئولش اومده مغازه خرید، دیدم داغونه، سوالم کردم چشه، گفت دیشب چندتا جوان جنازه دوستشون رو آوردن اونجا و فرار کردن، ماهم سردخونه نداریم، گلوله خورده بود، هرچی هم زنگ میزنیم به پلیس و جاهای دیگه میگن به ما ربطی نداره ما نکشتیم که بیایم تحویل بگیریم. تازه فامیلم صبح اومده میگه سمت محلشون کلی آدم رو کشتن که سریع گفتم کجا، محلشون کجاست؟ گفت نارمک،هفت حوض، کلی اتوبوس اونجاها آتیش زدن، بانک آتیش زدن. ببین کار خودشونه، میخوان بندازن گردن مردم. فقط خدافظی کردم و سریع زدم بیرون. بیخیال کارهای اون روزم شدم، میخواستم خودم از نزدیک ببینم تا کسای دیگه راویم نشن. بهترین راه بی آر تی بود. رفتم سمت ایستگاه. تاخیرش باعث تعجبم شد. درسته جمعه بود ولی این همه تاخیر برام عجیب بود. آخر اتوبوس اومد، سری پریدم بالا کلی صندلی خالی. نشستم و فقط آدمارو نگاه میکردم. مثل همیشه نبودن. سکوت مرگبار و ناامیدی تو چهره اکثریت بود. باید خط رو عوض میکردم تا برسم هفت حوض، پیش خودم حساب کردم تا دم ایستگاه مترو میرم بعدش پیاده میشم نهایت از آدمای اونجا درباره دیشب سوال میکنم، ولی راننده تا اندازه یه ایستگاه حرکت کرد برگشت خطاب به مسافرا گفت از اینجا دور میزنم مستقیم میرم علم و صنعت. مسافرا سوال کردن چرا که گفت ایستگاهای جلو بستس، اگه میخواین برید جلوتر باید پیاده برید یا تاکسی بگیرید. پیاده شدم که اولین فاجعه خورد چشمام. رد خون زیاد و سنگ فرشهای کنده شده و جای سیاهی آتیش خاموش شده. چند لحظه مکث کردم. به خونها نگاه میکردم، هنوز کامل خشک نشده بود. قرمز بود، قرمز. شاید برای مردم بود شاید نیروی سرکوب دم دستی و دون پایه بورژوازی. برای بورژوازی فرقی نداره خون کی بریزه. به موقعش خون همه رو میریزه تا به حیات پراز جنایت خودش ادامه بده. راه افتادم سمت مترو. حین راه رفتن سیگارمو روشن کردم و فقط به زمین جلوی روم نگاه میکردم. به ایستگاه بعدی رسیدم، تاریکی خونین شب قبل از دورن ایستگاه فریاد سر میداد، انگار جلوی ایستگاه بمب خورده، بخش جلویی منهدم شده بود سنگ فروشهای تکه تکه شده. مکث نکردم، همینطور راه میرفتم. تا برسم دور میدون دو تا مغازه کوچیک بود که شیشههاش خرد شده بودن. استرس عجیبی کل وجودم رو گرفته بود، حسم میگفت از میدون بالاتر نرم ولی مغزم میگفت برو، باید خودت ببینی. بعداز میدون چندتا کوچه رو رد کردم که ردهای خون دوباره جلوی چشمام رژه رفتن. زیاد، زیاد. رد خون قطره قطره به سمت جلو بود،انگار طرف با خون ریزی شدید ، خودش کشیده گوشه دیوار. لباس و کفش کنار دیوار همراه بود از تجمع خون زیاد. خونی که هنوز خیس بود. سرمو آوردم بالا. دستم خودم نبود، بالا تا پایین هرچیزی که تو ذهنم اومد رو فوش میدادم. پاهام شل شده بود، چرا انقدر رد خون. چند قدم رفتم جلوتر که شیشه های خرد شده یه مغازه کف پیاده رو حواسم رو به خودش جلب کرد. تا خواستم برم جلوتر پام تو زمین قفل شد. انگار گوسفند سر بریدن، حجم زیادی خون. گرم. قرمز. تاریک. بغضم گرفته بود. از وحشت نمیدونستم چیکار کنم. چند قدمی دویدم تا از اون حجم زیاد خون فرار کنم. فقط میخواستم از اون محل دور شم، قدمهامو تند کردم که برم تو مترو. تا رسیدم دم ایستگاه خشکم زد. تمام شیشه هاش خُرد شده بود. چند تا مرد جلوتر از ورودی ایستاده بودن و روبروش نگاه میکردن. رفتم کنارشون. ساختمان سر نبش سوخته بود. پرسیدم چیه که گفتن بانک. میخورد دو سه طبقه باشه ولی فقط اسکت فلزی سوخته و کف طبقه بالا ازش مونده بوده. مشخص بود تازه آتیشش رو خاموش کرده بودن. از سر استیصال رفتم پیش یه آشنا. چند ساعتی باهاش بودم. حدود ساعت شیش بود که راهی شدم سمت خونه. برعکس شب قبلش که مردم زیاد با هیجان خاصی تو خیابون بودن ولی اون شب نه. خیلی کمتر از قبل، همراه با ترس و عجله. نزدیکای محلمون شدم که یه سری آدم دیدم مثل شب قبل ولی خیلی خیلی کمتر. وحشت شب قبل کار خودش رو کرده بود. این سری نیروی سرکوب فرق داشتن، دیگه بسیجی و گارد معمولی نبودن. هیکلهای بزرگ و قد بلند، همه ماسکهای ویژه، بیشتر میخورند سپاه باشن و اسلحه تو دست. تو تاکسی کناریم گفت چقدر زیادن، امشب حتما حکم تیر دارند، ببینم اون اسلحهها چیه؟ جوابی ندادم. فقط خونهای که صبح دیدم جلوی چشمام بود. بورژوازی کار خودش رو کرده بود، با کمترین هزینه از لحاظ خودش با شوک درمانی باز سودهای بی انتها رو روانه جیبهای خودش کرد. خونی که جوهر امضای شوک درمانی سرمایهداری بود. خونی از خیل عظیم مردم عادی و نیروهای سرکوب دون پایه. خون آدمهای که بخشیشون به دست همین بورژوازی تبدیل به زامبی و پیاده نظام ارتجاع های دیگه شدن و حالا کینهشون از فلاکت و ظلم هر روز حاکمیت بورژوازی رو با آتیش زدن و سر بردیدن چندتا نیروی سرکوب دون پایه و بسیجی خالی میکنن. خونی که حالا شده بهانه امنیتی سازی کشور تا راحت جلوی مبارزه همین یک ماه پیش کارگران تا مدت زیادی رو بگیرند. خونی که گرماش باز ثابت کرد سرمایهداری برای ادامه حیاتش دست به هرکاری خواهد زد، حتی کاری از جنس خون هزاران انسان. ۸ بهمن ۱۴۰۴ .................
|
