شعر
برهم زن
«آری کارگرم من/
و فرياد برمیآرم با خشمی مقدّس/
من نه آنم گرده بسپارم به سنگينی بيعاران بيکاره/
نه خونم را به نيش زالوهای به خون ديگران فربه.»
در ستايش ديالکتيک
«آنکه را که به وضع خود آگاه است، چگونه میتوان از حرکت باز داشت؟
این است که شکست خوردگان امروز، پیروزمندان فردایند»
چند شعر از ناظم حکمت
«دستهایمان را در کنار هم بگذاریم،
آنگاه هر دیواری را خواهیم شکست،
و در این مبارزه، تنها چیزی که میبازیم،
تنهایی است که پشت سر میگذاریم».
بازمیگرديم
خانه را از نهر تا بحر دوباره میسازيم /
دشتها از نهال زيتون و گندم بارمیآريم
شعر وطن
هنوز جایی در ایوان وجود دارد
و در کشوری شگفت سوسو میزند،
که ما مدتهاست فراموشش کردهایم،
جایی هنوز در دهان مانده است،
که به فرشتگان آوازها و بالها هدیه دهد.
فردای محتوم
"کجاست اينجا آيا ؟
کجاست اين بيابانِ سراسرْ چرکين
که کابوسِ هزاران ساله هم
به سنگينیِ تصويرِآن نيست؟"
چکمۀ برّاق
پاورچين میآيی - امّا جرنگِ چکمههايت از پُشتِ درمیآيد - خبرِ خوفناکِ جای پاهايت را - نسيمی اشکبارآورد - که از جانبِ ثغورِ همسايهها میآمد.
راهپیمایان
کارگران کارخانه در عذابند و رس اشان کشیده میشود با - تسمه نقاله و افزایش سرعت کار - آنها بسیارند، نیرومند و خشمگین - طوفانی - پشت ابرهائی محبوس است - که چشمان آنهاست؛ - عبوس است همچون رعد و برقی که، - در برابر شب انباشته میشود. - خیلی بیشتر نمیشود جلوی آنرا گرفت. - سخنان نخ نمای شما و سلاح های بی اثرتان - خورد خواهند شد، و برگردانده خواهند شد
